مَــטּ فـَقَـطـ یـــہ 'پســَرَҐ
آرام بیصدا یواش ساکت مینویسم
دلم ميخواست بفهمي كه نباشي تلخ سردم
از اون روزي كه بهت گفتم به چشمهاي تو دل دادم
واسط اصلآ مهم نيست كه چقدر بي تو باشفته ام من و اصلآ نميبيني با اين كه رو بروت هستم
نبايد رو مي شد دستم نبايد وا مي شد داشتم به جرم اين كه مي دوني به جرم اين كه بهت گفتم آن که برجانم ازاو دم به دم آزاري هست مي توان يافت كه بر دل زمنش باري هست از من و بندگي من اگرش عاري هست بفروشد كه به هر گوشه خريداري هسي به وفاداري من نيست دراين شهر كسي بنده اي هم چو مرا هست خريدار بسي قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است اول وآخراین مرحله دیدیم بس است بعد ازاین ما وسر کوی دل آرای دگر با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این، برود چون نرود چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
شايد ديره ولي هالا مي فهمم اشتباه كردم
نميدونم چه جوري شد كه از چشم تو افتادم
از اين حسي كه بهت دارم نبايد چيزي مي گي
دارم پاك ميرم از يادت داري پاك ميري از دستم
با اقرارم به عشق تو خودم رو تو دلت كاشتم
من رو ناديده ميگيري ازم رو بر مي گردوني
яima |